ايرانيان و انديشه تجدد
کتاب «ايرانيان و انديشه تجدد» به قلم دکتر جمشيد بهنام در سال 1375 توسط انتشارات فرزان به چاپ رسيد و در سالهاي 1383 و 1386 تجديد چاپ شد. کتاب در يک مقدمه و چهار فصل مشتمل و 220 صفحه در پي پرداختن به روند نوسازي و تجدد خواهي در ايران در فاصله زماني 150 سال (1820-1979م/1235ق-1357ش) به نگارش در آمده است.
در مقدمه کتاب نويسنده با اشاره به اين که ابعاد تجدد غربي به دو طريق «وضع استعماري» و «وضع غير استعماري وابسته به کشورهاي ديگر» منتقل شده است، معتقد است که هر چند بين اين دو وضعيت شباهت زيادي وجود دارد؛ اما تفاوت هاي سياسي و اجتماعي و خصوصا فرهنگي به گونه اي بود که روند تجدد در کشورهاي دسته دوم به شکل ديگري ظاهر شد و دخالت غرب سبب ايجاد نوعي خودآگاهي در ميان گروهي کوچک از روشنفکران و فرمانداران ممالک قديمي شد نويسنده در ادامه به ارزيابي برخي از کشورهايي که به شيوه دوم تحت تاثير غرب قرار مي گيرند (همانند روسيه، چين، ژاپن، عثماني و ايران) پرداخته و به طور اجمالي، ورودي به اولين برخوردهاي ايران با غرب دارد .در ادامه نيز انديشه هاي تجدد طلبي و تجدد فكر ديني را مورد بررسي قرار داده است و سپس به مراحل مختلف فرآيند نوسازي پرداخته و در نهايت ويژگي هاي تجدد و تعاريف آن را بر شمرده است.
باآنکه تجدد یک بحث تاریخی و فرهنگی میباشد و مشکل میتواند بار سنتهای اجتماعی را از دوش خود کنارگذارد؛ ولی بااینهمه دشواری ها ،کسانی تلاش دارند، تا راه هایی را برای بیرون رفت از این بن بست جستجو کنند. چنانچه در گذشته ها علمای متجدد و نوگرا، پیوسته برای رهایی از این بن بست کوشیده اند؛ ولی کمتر ازعهدۀ آن برآمده اند. در اکثر موارد ،در گودال افراط و تفریط بیگانه گرایی و سنت گرایی فرو افتاده وگاهی همه چیز را از دیدگاۀ سیاسی و کمترفرهنگی و بیشترسیاسی تحلیل کرده اند و با تاویلهایي به اصطلاح شخصیتها را عوضي گرفته اند.دراين کتاب " ایرانیان و اندیشۀ تجدد" پس از آنکه به گرایش شماری از روشیفکران ایرانی و شرقی چون:" امه سزر"، "سدارسیگور"و"فانون" اشاره مینماید. به ادامۀ نوشته است: ممالکی که تحت استعمار بودند و کشورهایی که در حالت ملی ؛ ولی درحال وابستگي اقتصادی به سرمیبردند، مسأ لۀ تجدد این دو دسته كشورها، به دو گونۀ مختلف مطرح گرديده است. دراین شکی نیست که حفظ هویت در واقع پنهان شدن درعقب دیوارسنت میباشد. البته به این استدلال ،که تجدد از درون فرهنگ پیشرفته یا پیشرفته تر بدر میشود. دراین روند اشخاصی از درون فرهنگ عقب مانده با دیدن آثار تجدد به عقب مانده گی خود آگاه میشوند و به سوی تجدد گام بر میدارند تاخود را نو کنند. بنابر این متجدد شدن را در واقع به معنای بر انداختن آیین ها میدانند؛ درحالیکه اینطورنیست. با آمدن فرهنگ تجدد هویت ازبین نمیرود. آیا غرب پس از رسیدن به تجدد هویت خود را از دست داده است. نه ،درحالیکه اثبات هویت کرده است. جامعه شناسان میگویند که انسان میتواند چند هویت داشته باشد ؛ ولی هویت دینی پایدارترین همه است و شکستن این هویت را حتي ناممکن میشمارند. هرگاه مسخ نشود، بالنده ترهم میگردد. از نگاۀ جامعه شناسی میراث و سنت از یکدیگر فرق دارند. میراث یک چیز گرانبها است. باید حفظ شوند؛ ولی سنت میتواند عوض گردد.مذهب درشمار میراث های گرانبها شمرده شده است.
جمشید بهنام در اين کتاب نوشته است:" ترکیه مانند دیواری بین ما و غرب قرار گرفته بود. بنابر این عجیب نیست که برای بعضیها زودتر زمینه های مدرنیته میسرشده باشد". ازهمین رو فلاسفه و جامعه شناسان ترک زودتر با پیشرفتهای فکری و اجتماعی درغرب آشنایی پیدا کردند. درصورتیکه در ایران و کشورهای دیگر کمتر در این موارد بحث شده است. از اینرو او باور دارد که روشنفکران ایران پس از رهایی یافتن از اینگونه دغدعه های فکری در سالهای( 1300-1357) بحیث نیروهای اصلی اجتماعی درجامعۀ ایران عرض اندام کردند. این نیروها را همان کسانی میدانند که در دانشگاه های غرب تحصیل کرده بودند. درواقع اینها بودند که جای نخبگان سنتی را در ایران پر کردند و دولت را به دست گرفتند. وی نوسازی در ایران را در دهه های اخیر با پیروی ازنظریۀ تجدد با وجود دشواریها امیدوار کننده میخواند و در کتاب خود نوشته است: " ایران در دوران نوسازی خود دگرگونی های اساسی بسیاري، به خود دیده است و به میزان زیادی در راۀ تجدد به پیش رفته است. گرچه ايشان در دیدگاههای خویش جامعۀ ایران را مثال قرار داده است ؛ ولی گفته میتوان که با درنظر داشتن ویژه گیهای مشترک درجوامع شرقی، تمام کشورهای شرقی با تفاوتهایی چنین آزموني را پشت سرگذاشته اند و تاریخ 150 سالۀ ایران و شرق میانه همراه با وسوسه های افکارغرب، اندیشۀ تجدد و توجه به ملیت گرایی بوده است. نتایج قانونمند پروسۀ نامبرده طوری شرایط را به بارآورد که مردمان شرق را در برابرخود آنها قرار داد و این حالت سبب شد تا ناچار جز نگاه کردن بدون تعصب به خود راۀ دیگری را انتخاب ننمایند. شماری ازدانشمندان معتقد اند که تجدد (modernity) و تجددخواهی ( modernization ) دو مفهومی هستند که در چهارقرن اخیربه وجودآمده اند و هر دو همزمان درغرب پیداشده اند و ازهمین رو تمدن غرب درون زا خوانده شده است. تجدد آن عناصراصلی و اساسی است که فلسفۀ تازه یی از زنده گی را در غرب ایجاد کرده است و تجددخواهی (مدرنیشن ) شامل آن سیاست هایی است که اصول نامبرده را درعمل پیاده مینماید. درغرب زمانی مبانی فلسفی و جامعه شناسی برای تجدد ایجاد شد که عناصرمهم آن چون تربیت، آموزش، آزادی، دموکراسی و غیره پا به مرحلۀ معینی گذاشتند و زمینه را برای بارور شدن اساسات فلسفی و جامعه شناسی در آنجا فراهم گردانیدند. تجددخواهی زمانی درغرب آغاز شد که انقلاب صنعتی در آن پدید آمد. بنابر این درغرب گاه گاهی مفاهیم مدرنیته ومدرنیزایشن را به جای یکدیگر به کارمیبرند. بحث بر سر تجددخواهی را به مفهوم نو کردن تکنولوژی پذیرفته اند. ازاینرو خود را مستغنی از بحث بر سرتجددخواهی میدانند؛ زیرا که تجددخواهی آن است که درگذشته به آن رسیده اند؛ ولی مکتب تجدد( modernism) درغرب یک نوع ایده ئولوژی پنداشته شده است که درگذشته درغرب وجود داشت و حالا به جاهایی رسیده است که نیاز به بحث روی آن نیست. درجوامع شرقی به ویژه کشور ما نمیتوان مفاهیم تجدد (modernity ) وتجددخواهی (modernization) را به شکل مترادف آنها با یکدیگر به کاربرد ؛ زیرا که تجددخواهی معنای تغییرو خواست نو شدن است. به این صورت تجددخواهی به معنای مدرنیته نیست به معنای تغییر است و تغییرهم ازجمله نیازهایی است که کشورهای شرقی سخت به آن نیازمند اند. بنابراین نباید تجدد و تجددخواهی را مترادف یکدیگر به کاربرد؛ به جای اینکه تجدد با دیدگاههای مختلف تعریف شود و بعد مورد مطالعه قرار بگیرد. ازهمه اول ترغرب هدف قرار داده شده است که ذهن خواننده را از اصل هدف دور میدارد؛ زیرا که با مطرح شدن غرب واژه های چون استعمار و امپریالیزم در ذهن ما خطور میکند که با اینهاسخت مخالفیم. دكتر جمشيد بهنام در پايان مراد را غربي شدن نمي داند بلكه آمادگي براي زندگي در جهان امروز با تاكيد بر هويت فرهنگي خود و با مردم زمانه و معاصر بودن.
درآمد
در طول قرن نوزدهم كوشش انسان غربي در جهت تكامل نوعي از فرهنگ به ثمر رسيد.
مراد از كوشش انسان غربي مجموعه انديشهها و رويدادهايي است كه از قرن شانزدهم تا نوزدهم در مغرب زمين پديدار شد و آن را مدرنيته ناميدند[1]. دو مشخصه اصلي تجدد اراده شناخت جهان و اراده تسلط بر آن بود.
غرب در قرن شانزدهم به اكتشاف عالم پرداخت و سپس دوران انقلاب كشاورزي و انقلاب صنعتي و انقلابهاي اجتماعي رسيد.
برخي از ابعاد تجدد به دو گونه به سرزمينهاي ديگر منتقل شد: نخست برتري نظامي و اقتصادي.
آنگاه سر و كار اروپا با چند كشور بزرگ و قديمي جهان افتاد: روسيه، چين، ژاپن، عثماني و ايران و با آنها از راهي ديگر درآمد.
نخستين كشور بزرگي كه داوطلبانه خواهان اخذ تجدد غرب شد يك كشور نيمه آسيايي – نيمه اروپايي، يعني روسيه، بود. روسيه كه از استعمار اروپاي سلطهجوي بركنار مانده بود، به سرعت مدل اقتصادي و سياسي غرب را پذيرفت و اين مدرنيزاسيون (اصطلاحي كه از همان زمان رايج شد) از آغاز قرن هيجدهم، يعني عملا با سلطنت پطر كبير (1672-1725)، آغاز شد.
پس از پطر كبير زماني دراز اقدام مهمي در زمينه تجدد به عمل نيامد و دستگاه سلطنت اندك اندك متوجه نتايج سياسي اشاعه افكار دوران روشنايي گرديد و سرانجام شورش 1825 جدايي ميان سلطنت و روشنفكران را بيشتر كرد و عملا دولت روسيه در دوران سلطنت نيكلاي اول (1825-1855) داراي حكومتي محافظه كار و مليگراي شد.
در دوران سلطنت الكساندر دوم (1855-1881) بود كه ديگر بار رفرمهاي اجتماعي و اقتصادي در روسيه مطرح شد.
از پايان قرن هيجدهم غرب به فكر نفوذ در خاور دور افتاد. امپراتوري چين كه خود را تنها تمدن زير آسمان ميدانست زماني دراز بيگانگان را به خود راه نداد و آنها را «وحشي» خواند. چينيها معتقد بودند كه بايد آنچه را كه از ديگر جاها ميآيد نابود كرد، به بيگانگان مظنون بودند و هر فرد چيني را كه بدون اجازه امپراتور از چين خارج ميشد از لحاظ مدني در شمار مردگان ميآوردند.
در 1840 چهل كشتي انگليسي وارد آبهاي ساحلي چين شدند و هر چند كه هنوز هم در نظر امپراتور «ببرهاي كاغذي» بودند امتيازات بسيار به دست آوردند.
در اين زمان در بنادر بزرگ كرانه اقيانوس كبير جوامع شهري جديد پديدار شد و نفوذ مستمر و فزاينده غرب امپراتوري سنتي را دچار بحران ساخت. اين دوران را «دوران توسعه فعاليتها به سبك غربي»[2] نام دادند و اين كمابيش همزمان بود با دوران ميجي در ژاپن.
ميان سالهاي 1868 و 1874 تغييرات بسيار به وجود آمد و ژاپن توانست با به كار گرفتن قدرت شگرف ناسيوناليسم ژاپني و تكيه بر سنتها، به تمدن غرب توجه كند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه مدرنيزاسيون ژاپن و چين هر دو نتيجه تهديد نظامي بيگانگان بود و به خود آمدن گروهي از روشنفكران، چنانكه در مورد ايران و عثماني نيز چنين بود و نكته ديگر آنكه روسيه و ژاپن هر دو پس از كاميابي در مدرنيزاسيون خود به قدرتهاي نظامي توسعه طلب مبدل شدند.
در گوشهاي ديگر از جهان، در خاورميانه و خاور نزديك و در همان دوران حوادثي مانند آنچه در خاور دور روي داده بود، رخ داد و غرب با دو امپراتوري بزرگ عثماني و ايران برخورد كرد.
اين حوزه فرهنگي كه شامل سه فضاي ترك و عرب و ايراني است و بار تمدنهاي قديم ايراني، سامي و هندي را به دوش ميكشد و از تمدن روم، به ويژه تمدن يونان، تاثير پذيرفته است.
فضاي ايراني كه مرزهاي طبيعي آن را رودهاي سند، آمودريا و دجله و فرات تشكيل ميدادند، بسيار وسيعتر از امروز بود و مرزهاي فرهنگي آن باز هم دورتر ميرفت و زبان فارسي در هند و عثماني و كرانههاي شرقي آفريقا رواج بسيار داشت.
فضاي عرب را بيشتر از طريق ميدان زبان عربي ميتوان توصيف كرد: از خليج فارس تا موريتاني جوامع عربي زبان اكثريت دارند و خود به دو بخش «مغرب» و «مشرق» تقسيم ميشوند و حد فاصل اين دو را جغرافيدانان عرب سرزمين ليبي امروز ميدانند.
فضاي ترك تشكيل ميشود از تركيه كنوني و برخي از سرزمينهاي تركستان و قفقاز و جنوب روسيه و نيز اقليت نشينهاي بالكان.
در نخستين دهه قرن نوزدهم غرب به گونهاي ديگر با اين حوزه برخورد ميكند.
ايران گذرگاهي است ميان آسيا و آفريقا و اروپا و در طول قرون آدمها و انديشهها و كالاها از آن گذشته از شرق به غرب و از غرب به شرق رفتهاند.
در آغاز سلطنت قاجار امپراتوري عثماني ايران را از اروپا جدا كرده است و ايرانيان از آنچه در آن سوي ميگذرد، بيخبرند.
فصل اول
رويدادها
1) برخورد
شكستهاي پياپي ايران از روسيه ميان سالهاي 1803/1218 ق. براي نخستين بار گروهي از ايرانيان را به خود آورد و در حالي كه فتحعليشاه هنوز در بيخبري و غرور خود به سر ميبرد، عباس ميرزا كه خود در جنگها درگير بود، به ضعف و عقب ماندگي فني و علمي ايران پي برد و وزيرش قائم مقام نيز در اين انديشه با وي هم آواز شد.
در اين زمان بود كه ايرانيان دست كم به ناتواني نظامي خود آگاه شدند و گروهي از خواص دريافتند كه دنيا دگرگون شده و ايران ديگر آن قدرت بزرگ نيست كه به قفقاز لشكر بكشد و هندوستان را فتح كند.
2) پيشگامان
عباس ميرزا پس از شكستهاي نظامي به فكر چاره اساسي افتاد و با آشنايي با آنچه در روسيه و عثماني گذشته بود و ميگذشت دست به اصلاحات زد.
تبريز شهر وليعهد نشين، بيش از پايتخت تحت تاثير واقع شد و مركز ترويج افكار و آداب و رسوم غربي گرديد و بدينسان كانون اصلاح طلبانهاي در دستگاه حكومت آذربايجان به وجود آمد. اينكه مقدمه اين جنبش نوخواهانه از آذربايجان آغاز گشت زاده موقعيت جغرافيايي آن بود كه همسايه روسيه و عثماني و نزديكتر به دنياي اروپا بود و اينكه انديشه نوآوري نخست از دستگاه حكومت بروز كرد نيز كاملا طبيعي است.
در آن هنگام دو راه اصلي شمال ايران را به اروپا پيوند ميداد: يكي راه خوي – ارزروم – طرابوزان و ديگري راه تبريز – ايروان – تفليس و بنادر درياي سياه و از همين راهها بود كه آدمها و كالاها رفت و آمد ميكردند و چهار راه اصلي تبريز بود.
مهمترين اقدام عباس ميرزا فرستادن دانشجو به فرنگ بود. نخست قرار بود كه دانشجويان به فرانسه بروند، ولي پس از تيره شدن روابط ميان ايران و فرانسه بروند، ولي پس از تيره شدن روابط ميان ايران و فرانسه و اقدامات سفير انگليس دو دانشجو، محمد كاظم و حاجي بابا افشار، به انگلستان فرستاده شدند.
بازگشت دانشجويان برخي افكار جديد را دست كم ميان گروهي از سردمداران رايج كرد و جوانان درس خوانده به اقدامات عباس ميرزا دل بستند.
برخي از مورخان نظر خوبي به اين دانشجويان ندارند و برآنند كه درس مرتبي نخواندند و تاجي بر سر ملت ايران نزدند و به همين جهت بسيار زود شكي درباره فرنگ رفتهها در ايران پيدا شد و برخي از آنها مورد تمسخر قرار گرفتند و مجدالملك در رساله مجديه از شترمرغهاي ايران سخن گفت.
پيش درآمد اصلاحات از روزگار عباس ميرزا و وزارت ميرزا بزرگ قائم مقام است اما نقش اميركبير در اين دوران اساسي بود. اميركبير در دستگاه حكومت وليعهد عباس ميرزا كارآموزي كرد و با خبرگان نظامي و ديگر ماموران اروپايي كه در تبريز گردآمده بودند سر و كار يافت. وقتي خسرو ميرزا براي عذرخواهي رسمي از امپراتور روسيه (بعد از قتل گريبايدوف در 1828/1243ق) به روسيه رفت، ميرزاتقي خان (بعدها اميركبير) در آن هيات شركت داشت و ميرزامصطفي خان افشار در سفرنامه خسرو ميرزا اوضاع روسيه را به تفصيل شرح داد.
اميركبير مدت چهار سال نيز به نمايندگي ايران در عثماني بسر برد و فرصت ياف كه تنظيمات دولت عثماني را از نزديك ببيند و از اصلاحات محمدعلي پاشا در مصر اطلاعاتي به دست آورد. اميركبير با رشيد پاشا صدراعظم و بنيان گذار تنظيمات آشنايي داشت و سفار و صدرات امير همزمان با زمامداري رشيد پاشا بود.
ميرزا صالح خان شيرازي در شرح سفر و تحصيل خود در انگلستان از حكومت قانون و دستگاه قضاوت و مطالب تازه ديگر سخن ميگويد و از پارلمان انگليس به عنوان «مشورت خانه» و از مجلس عوام به عنوان خانه وكيل رعايا نام ميبرد.
دو پادشاه، يعني فتحعليشاه و ناصرالدين شاه، در بخش عمده قرن نوزدهم بر ايران سلطنت كردند. ميان سلطنت اين دو چهارده سالي محمدشاه سلطنت كرد و هر چند كمتر درباره او بحث كردهاند ولي تحقيقات اخير نشان ميدهد كه او نيز سهم بسزايي در تجدد ايران داشته است.
محمدشاه با فرماني مسيحيان را از مزاياي حقوقي ديگر راياي ايران بهرهور ساخت و ماجراي صدور اين فرما را كنت دو سرسي، سفير فرانسه، در سفرنامه خود آورده است.
صدور اين فرمان، اجازه ايجاد مدارس مذهبي و سرانجام تاسيس دارالفنون در اين زمان نشانههايي از كاهش قدرت روحانيان در سلطنت محمدشاه و اوايل سلطنت ناصرالدين شاه است.
سيدعلي محمد شيرازي خود را باب اعلام ميكند و جنبش بابي آغاز ميشود. بابيگري را وقايع نگاران قاجار به عنوان فتنه باب مطرح كردهاند و حال آنكه ناظران خارجي آن را يك حركت اجتماعي از نوع هزاره باوري دانستهاند، يعني انتظار نجات دهندهاي كه در پايان هزاره ظاهر خواهد شد و جهان را به سوي دل و صلح و داد رهبري خواهد كرد. براي گروهي از نويسندگان، بابيگري نتيجه تفكري است كه از مكتب شيخي سرچشمه گرفته.
در طول قرن نوزدهم آفريقا شاهد ظهور مهديهاي گوناگون بوده است: به سال 1838 ردي كه ود را از فرزندان عبدالقادر جيلاني ميدانست در الجزيره قيام كرد. در 1845 مهدي ديگري به نام عبدالله.
در اوايل قرن نوزدهم پس از شكستهاي پياپي از روسيه و درهم ريختن امپراتوري ايران و بعد از پيدايش فقر همه گير و آزادي نسبي زمان محمدشاه اين گونه جنبشها در ايران نيز فرصت بروز پيدا كرد.
هم سيدي به نام عالمگير در مازندران دعوي مهديت كرد و دولت براي مقابله با او و پيروانش قشون به آن ولايت فرستاد.
دارالفنون به سال 1852/1268 ق يعني سه سال بعد از دارالفنون اسلامبول گشايش يافت و اين كمابيش همزمان با پايان كار اميركبير بود.
دارالفنون نخستين مدرسه بزرگ غير ديني بود. در آن طب و تشريح و مهندسي و زبان خارجه تدريس ميشد و اكثر استادانش خارجي بودند، از اتريشي و فرانسوي و جز آنها.
ميخواست كه هر فني در آن آموخته شود و طبقهاي برگزيده در آن تربيت شوند كه پيشگامان تجدد ايران باشند. اما با مرگ اميركبير دارالفنون بيصاحب ماند.
برخي از روشنفكران و به ويژه ملكم از سالها پيش مساله تجدد را مطرح كرده بودند و آشكارا از اخذ تمدن فرنگي بدون تصرف ايراني سخن ميگفتند. ايجاد فراموش خانه به همين منظور بود و ملكم در نظر داشت با كمك اعضاي ليبرال آن (كه گروهي از فارغالتحصيلان دارالفنون در ميانشان بودند) سازمان سياسي و اقتصادي كشور را بر طبق نمونههاي اروپايي نوسازي كند. ولي شاه اين فراموش خانه را در 1861/1277 ق. تعطيل كرد و حتي ذكر نام آن نيز قدغن شد.
3) وابستگي اقتصادي و پيدايي بورژوازي
از پايان عصر سپهسالار (1883/1296 ق) ايران شاهد رشد كمابيش سريع سرمايهداري تجاري و تلاش در راه ايجاد سرمايهداري صنعتي و تحول مناسبات ارباب – رعيتي است.
در همين زمان است كه دولت ايران براي جبران كسر بودجه به منافع خارجي روي آورد و بلافاصله اروپاييان آماده كمك شدند.
رويداد مهم ديگر در ارتباط با اين اوضاع، فروش زمينهاي كشاورزي خالصه در نيمه دوم قرن نوزدهم است كه موجب تغييراتي در ساخت مالكيت ميشود.
4) جنبش فرهنگي
در چند دهه پايان قرن نوزدهم ما شاهد نخستين ثمرات اقدامات پيشگامان راه تجدد هستيم: از يك سوي آغاز حركت مشروطه خواهي و تجدد فكر ديني و از سوي ديگر جنبش و تجددطلبي به صورت پيدايي يك «حركت فرهنگي» در جهت بسط ترجمه آثار خارجي و نگارش رسالات فلسفي و حقوقي و اجتماعي، نشر روزنامهها در داخل و خارج از كشور و نيز تاسيس مدارس جديد.
در اين دوران، گروهي از نويسندگان ايراني كه بيشترشان در خارج از مملكت ميزيستند، آثاري به چاپ رساندند كه در ايران دست به دست ميگشت و موجب بيداري فكر ايرانيان شد.
نهضت ترجمه، كه از زمان عباس ميرزا آغاز شده بود، در اين دوره اهميت بيشتري پيدا كرد.
تاسيس مدارس جديد جنبه ديگر حركت فرهنگي آخر قرن نوزدهم است. پس از دارالفنون نوبت به مدرسه نظامي اصفهان و مدرسه نظامي تهران ميرسد و آنگاه مدرسه سياسي (1899/1317 ق) و مدرسه فلاحت (1900/1318 ق).
5) سالهاي پرآشوب
در نخستين سالهاي قرن بيستم و در زماني كوتاه سه واقعه مهم روي داد كه ثمره تحولات گذشته بود: شكست روسيه از ژاپن (1904)، انقلاب روسيه (1905) و صدور فرمان مشروطيت (1906/1324 ق).
از همان ابتداي انقلاب روسيه، ايرانيان از حركت انقلابي در اين كشور آگاهند.
دهه اول قرن بيستم از لحاظ تحولات فكري ايرانيان و تجدد طلبي روشنفكران دوره پراهميتي است.
نقش فراماسونها را هم در اين ميان نبايد از ياد برد. از 1858/1275ق. ملكم خان كه خود در پاريس به عضويت فراماسونري در آمده بود، جمعيتي را به نام فراموش خانه تاسيس كرد. ناصرالدين شاه را به آن علاقهمند نمود و گروهي از درباريان و وزراء و تحصيلكردههاي مدرسه دارالفنون وارد آن شدند. اما خيلي زود شاه از آنچه كه بياطلاع او در فراموش خانه ميگذشت بيمناك شد، دستور به تعطيل آن داد و ملكم خان مجبور به ترك ايران گرديد. اين ماجرا فقط سه سال طول كشيد. هيچ دليلي در دست نيست كه فراموش خانه با تشكيلات فراماسونري در اروپا در ارتباط بوده است جز آنكه بعضي از اعضاي آن قبلا در اروپا عضويت فراماسونري را پذيرفته بودند.
در زمينه انديشههاي سياسي روزنامه ملانصرالدين چاپ تفليس (1906/1324 ق.)، كه در ايران خوانندگان بسيار داشت و ديگر صوراسرافيل نقش مهمي داشتند.
در دو دهه آغاز قرن بيستم غير از دگرگوني انديشهها كه سبب شد ايران و تركيه ساختهاي كهنه امپراتوريهاي خود را رها كنند، طرز نويني از زندگي نيز در ميان برخي از قشرهاي اجتماعي در شهرهاي بزرگ ايران پديد آمد.
پادشاهان قاجار از اطباي انگليسي و روسي كه نماينده سياسي دولتهايشان بودند حذر ميكردند و ناصرالدين شاه در سفرهاي خود به اروپا اطباي فرانسوي را انتخاب و استخدام ميكرد.
در همين دوره كالاهاي فرنگي وارد بازارهاي ايران شد و پارچه و شكر و چاي اقلام اصلي اين واردات را تشكيل ميداد.
در اين زمان عكاسخانه به طرز فرنگستان داير شد و هنر عكاسي كه تا آن موقع خاص درباريان بود ميان مردم راه يافت. از سوي ديگر سينما جنبه تجارتي گرفت.
6) نوسازي
از 1926/1305 ش. يك نوع نوسازي آمرانه در ايران شروع شد.
اما مهمترين كار دولت در راه تجدد، جدا كردن امر آموزش و دادگستري از دين بود.
فرستادن دانشجو به اروپا قدم ديگري در نزديكي با غرب بود.
در اين سالها تقويم قمري به تقويم شمسي مبدل گشت. به تصميم دولت طرز آرايش موي مردان و كلاه آنان به سبك فرنگي درآمد و حجاب زنان منع شد.
در همين هنگام مصطفي كمال آتاتورك نيز نوسازي تركيه را شروع كرده بود. اگر در دورههاي گذشته روشنفكران ايران بودند كه مدل تنظيمات عثماني را، به رغم نظر شاه و دربار، سرمشق قرار ميدادند.
از ميان بردن قدرت دنيوي خلافت و آنگاه حذف خلافت اعلام جمهوري به جاي سلطنت. دين را از دولت جدا ساخت؛ تقويم ميلادي را جانشين تقويم هجري قمري كرد؛ الفبا را تغيير داد؛ خانقاهها را بست و براهل طريقت سخت گرفت و كوشيد زبان تركي را از لغات عربي و فارسي پاك كند.
ولي رضاشاه آرامتر عمل كرد و به اروپايي كردن آداب و رسوم و تصويب و اجراي قوانين سجل احوال و نظام وظيفه عمومي از وقايع ثبت احوال چهارگانه اصل: اسم، نسب و حسب كنار گذارده شد، نام خانوادگي جايگزين آن گرديد و اجراي قانون نظام وظيفه نيز بدينسال امكان پذير گشت و به جاي نظام قبلي كه براساس بنيچه بندي (يعني انتخاب عشار با معيارهايي كه مربوط به كشاورزي و زمين ميشد و يا قرعهكشي) يك قانون عمومي براي همه افراد به طور يكسان به اجرا درآمد و غني و فقير و شهري و روستايي را در بر گرفت حتي طلاب علوم ديني هم فقط ا شرايط خاص از اين خدمت معارف شدند.
ارتش جديد همه گروههاي قديمي مانند بريگاد قزاق، بريگاد ژاندارمري و پليس جنوب را در خود ادغام نمود، عذر افسران خارجي را خواست.
فصل دوم
انديشهها
در اين دوره هيچ تفكر خاصي در برابر اشاعه تمدن غرب وجود نداشت. آنچه كه ايرانيان ميخواستند به دست آوردن قدرت نظامي بود تا به مدد آن شكستها گذشته را جبران كنند و بس. براي كارآيي چنين ارتشي ايجاد بعض صنايع وابسته و تغييراتي در دستگاه اداري ضرورت داشت و لذا نياز به فرستادن شاگرد به اروپا و مطالعه در امور حكومتي غرب پيش آمد.
1) تجدد طلبي
نخست گروهي كوچك از زمامداران و انديشمندان به خود آمدند. يكي گفت، در اين اوان اراضي اروپا تكاني به خود داد و نوبت خرابي اينجا و آبادي آنجا برآمد و ديگري دريغ خورد كه حتي به زمان حكومت صفويان ايرانيان از خود اختراعات عقليه داشتند. از آن پس در كار ايران رخنه افتاده تا حال كه به زبوني و ناتواني رسيده.
عباس ميرزا، قائممقام، اميركبير و سپهسالار به تقليد از تنظيمات عثماني به اصلاحات پرداختند.
نبايد به هيچ وجه اقداماتي را كه توسط اين مردان بزرگ انجام گرفت كم ارج دانست اما بايد به خاطر داشت كه در اين دوره هنوز درك واقعي از نيازهاي جامعه و در نتيجه انديشه روشني درباره آينده ايران وجود نداشت و جامعه ايراني هنوز در گيجي برخورد با غرب به سر ميبرد.
عقب ماندگي اقتصادي و دخالت بيگانه در امور مملكت و توجه به پيشرفت كشورهاي ديگر موضوع ديگري است كه همگي در آن همزبانند.
در اين متن كوتاه با هوشياري كامل به دلايل دروني عقب ماندگي و عوامل بروني (وابستگي اقتصادي و سياسي) اشارت رفته و يك الگوي پيشرفت (ژاپن) نيز ارايه شده است.
ميرزا صادق در عين حال كه همه گتههاي ميرزا عبدالله را قبول ميكند عقيده دارد كه علتالعلل بدبختي ايران يك كلمه است و آن كلمه چيزي نيست مگر قانون.
رساله مكتوبات آخوندزاده نيز در همين زمينه است. يك شاهزاده هندي طي سفرش به ايران سه نامه به يك شاهزاده ايراني مقيم بغداد مينويسد. طي اين نامهها پس از يادآوري گذشته افتخارآميز ايران از وضع مملكت پس از آمدن اعراب سخن ميگويد و بعد به انتقاد از اسلام ميپردازد و وضع زنان و خرافان مذهبي را تشريح ميكند.
علت اين همه عصبانيت عليه فرنگ رفتگان چيست؟ آيا اين تحصيلكردگان فرنگ و يا لااقل اكثر آنها بيسوادند و از راه تقليد فرنگيها ميخواهند جاه و مقامي به دست بياورند؟
الف: قانون مهمترين وسيله ترقي و رسيدن به آزادي و برابري است و ممالك اروپا پيشرفت خود را مديون آن هستند.
يوسف خان مستشارالدوله در رساله يك كلمه لزوم قانون را كه اساس اصلاحات مملكتي و رفاه و سعادت افراد است چنين بيان ميكند: بنيان و اصول نظم فرنگستان يك كلمه ات و هر نوع ترقيات و خوبيها در آن جا ديده ميشود نتيجه همان يك كلمه است ... يك كلمهاي كه جميع انتظامات فرنگستان در آن مندرج است كتاب قانون است.
ب: اشاعه علم و رواج آموزش به عقيده اكثر نويسندگان اين دوره از لوازم آمادگي ملت است. آخوندزاده معتقد است كه تحول فكري منحصرا از راه تربيت و نشر دانش در ميان همه طبقات اجتماعي ميسر است و اگر چنين شود ملت خود به پا خواهد خواست و آيينهاي كهنه را از ميان برخواهد داشت.
اما براي تحصيل علم، سواد لازم است و سوادآموزي با خط عربي دشوار است. گروهي برآنند كه علت بيسوادي مردم ايران و عثماني بلكه تمام ممالك اسلامي دشوار بودن الفباي ايشان است و چنان در اين عقيده پابرجا هستند كه حتي مخالفت روحانيت و بيم از ميان رفتن كتب خطي و آثار هنري را نيز بجد نميگرفتند.
ج: وابستگي اقتصادي ايران موضوعي است كه همه نويسندگان و صاحبنظران پايان قرن به آن توجه كردهاند. به عقيده ملكم در جميع صنايع از باروت گرفته تا كفش دوزي محتاج سرمشق غير هستيم و به گفته مراغهاي از كاغذ قرآن تا كفن مردگان محتاج فرنگانيم و بالاخره به قول ميرزا آقاخان كرماني قريبا جهالت و ناداني كار ايران را به جايي خواهد رساند كه آب هم از فرنگ آورده است.
ايجاد كمپاني، ايجاد راهآهن، تاسيس صنايع و بانك و هدف همه اين اقدامات بالا بردن ميزان توليد داخلي و كم كردن واردات است تا رعيت ايران تا جزييات زندگي محتاج خارجه نباشد.
زينالعابدين مراغهاي كه از تجار روشنفكر است نظر ديگري دارد و معتقد است كه بايد سرمايه داخلي به كار افتد و صنعت ايراني با پول ايراني ايجاد شود و اين تنها راه جلوگيري از استثمار بيگانگان است.
ملكم خان اولين كسي است كه آشكارا اخذ تمدن فرنگ را توصيه ميكند و آن هم بدون تصرف ايراني. از مجموعه آثار ملكم ميتوان نظريهاي درباره رابطه ايران با غرب استخراج كرد. براي ملكم، كه به اصول مكتب پوزيتيويسم اعتقاد دارد، علم و فن مبناي تمدن غرب است و چون علم جهانگير است، تمدن غرب نيز به همه جاي دنيا راه خواهد يافت. بنابراين، بهتر است كه ما هرچه زودتر آن را بگيريم. معناي اخذ تمدن غرب اعتقاد به جوهر اين تمدن يعني اصول ترقي است و اين ترقي موجب تغييرات.
بيگمان ملكم نخستين كسي است كه صريحا عقيده خود را درباره اخذ تمدن فرنگي بدون تصرف ايراني اعلام كرد و عمري در اين راه كوشيد.
آخوندزاده كه بيش از ديگران به تحول و تجدد غرب آگاهي داشت مطلبي اساسي را مطرح كرد و آن لزوم آمادگي براي اخذ تمدن غرب بود و چون در 1863/1280 ق هفده كلمه مهم فرنگي را در آغاز مكتوبات معني و تفسير ميكند گويي فهرستي از عوامل لازم را در اين زمينه ارايه ميدهد: روليسيون، پروقره، شانژمان، سيويليزاسيون، ديسپوت، فاناتيك ... آخوندزاده به شانژمان و ترقي توجه بسيار دارد.
2) تجدد فكر ديني
واكنش در برابر غرب به گونهاي ديگر نيز ظاهر شد و آن فكر تجديد حيات اسلام بود. در اين دوران كه جملگي بر تاخر دنياي اسلام در برابر غرب آگاه شده بودند و نياز به تطور و ترقي احساس ميشد گروهي از مسلمانان مبارز و آشنا با وضع جهان به فكر چاره افتادند. به گمان آنان، اسلام ديني بود كه ميتوانست خود را با افكار جديد سازگار كند و به نظرشان، آنچه مانع از اين تحول بود ناآگاهي از اسلام راستين و جلوگيري امپرياليسم غرب از ترقي اين كشورها است.
سيدجمالالدين (1819-1897 / 1254-1315ق)، نخستين كسي بود كه در پايان قرن نوزدهم مباحثي چون پاك كردن اسلام از خرافات، لزوم آشنايي مسلمانان با ترقيات علمي و فني جديد و وحدت مسلمانان را مطرح كرد. او ساختهاي سياسي كهنه و استبداد فرمانروايان كشورهاي اسلامي را سد راه تحول ميدانست و به همين جهت نيز مبارزه خود را در زمينه فكري و سياسي آغاز كرد.
از نظر سيدجمالالدين اين مسلمانان هستند كه نميخواهند خود را با اصول اسلام واقعي و با وضع جديد تطبيق دهند و گناه به گردن اسلام نيست. نظريات او را كه در كتابهايش و در روزنامه عروهالوثقي، چاپ پاريس (1884)، منتشر شده، ميتوان چنين خلاصه كرد:
1) بازگشت به سنت صدر اسلام و پاك كردن اسلام از خرافات
2) محكوميت سنت پرستي كوركورانه و تقليد صرف
3) طرفداري از وحدت مسلمانان و مبارزه با ناسيوناليسمهاي محلي كه موجب ضعف اسلام در برابر دشمن مشترك است.
4) مبارزه با استبداد فرمانروايان و پذيرش اصول فلسفه سياسي غرب
5) پذيرش علم و فن جديد كه موجب ترقي و نيرومندي جهان اسلام خواهد شد.
محمد عبده (1849-1905 / 1266-1323ق) دوست و شاگرد مكتب فكري سيدجمالالدين، با انتقاد از جامعه مصر در دوران محمد علي، به دفاع از نظريات سيدجمالالدين پرداخت و در بعضي زمينهها از او هم فراتر رفت.
در همين اوان فكر تجديد حيات تفكر اسلامي در آسيا نيز رواج پيدا كرد.
محمد اقبال، فيلسوف و شاعر فارسي زبان، بر آن است كه نبايد فلسفه و دين را در برابر هم قرار داد، بلكه بايد آنها را با هم آشتي داد. فلسفه ميتواند نوعي قضاوت ارزشي درباره دين داشته باشد، ولي بايد به اهميت دين به عنوان محور اصلي انديشه آگاه باشد و آن را بپذيرد. بدينسان، نميتوان ميان عقل و ايمان جدايي افكند و بايد شهود و عقل را مكمل يكديگر دانست.
اقبال از نخستين كساني است كه به ناتواني تمدن غربي پي برده است و ميداند كه هنوز هم شرق جايي در اين جهان دارد لذا خواستار انسان هماورد غرب است و نه هم آواز آن و چون موفق نميشود به اين هدف نزديك شود در انديشه خود دورتر ميرود:
مغرب ز تو بيگانه، مشرق همه افسانه
وقت است كه در عالم طرح دگرانگيزيم
3) نهضت فكري
از ميانههاي قرن نوزدهم در منطقه خاورميانه جوش و خروشي پديد آمده بود و تحولات فكري ايرانيان را بيان كرديم. طرفداران نهضع در سرزمينهاي عرب و جديديها در قفقاز نيز منشا تحولات مشابهي در اين نواحي بودند. همزمان با ايجاد جنبشها در تركيه نيز افكار نو در حال تكوين بود.
در نيمه قرن نوزدهم نهضت تجدد خواهانه ديگري به نام اصول جديد در ميان تاتارهاي غازان آغاز شد و سپس به ميان همه مسلمانان روسيه راه يافت، جنبشي با هدف ترقي و نوسازي كه خاستگاه آن نيز انديشه اصلاح طلبي ديني بود. جديديها در برابر واپس ماندگي روحانيت قيام كردند و راهحل را در اصلاح آموزش و ايجاد مدارس جديد دانستند.
در همين دوره آثار ادبي مهمي در تركيه منتشر شد كه افكار فلسفي و اجتماعي غربي را به ميان مردم شهرنشين برد.
حركت تركهاي جوان از ميان دانشجويان مدرسه طب نظامي آغاز شد.
هدف اين گروه مخالفت با استبداد سلطان و برگرداندن قانون اساسي مدحت پاشا بود كه از 1878 تا اين تاريخ به حالت تعليق درآمده بود. يوسف آكچور جز اين دسته بود.
آنچه براي آكچور اهميت داشت سرنوشت ملت ترك بود.
ضياء گوكالپ تجددطلب ديگري بود كه به عنوان نظريهپرداز ناسيوناليسم ترك معروف شده است.
گوكالپ ميگفت، من از نژاد ترك، از مذهب اسلام، و از تمدن غرب هستم. براي گوكالپ ملت عرابت بود از مردماني كه تربيت و زبان و مذهب مشترك داشته باشند، در صورتي كه ناسيوناليسم آتاتورك بيشتر بر سرزمين استوار بود.
در آغاز قرن بيستم روابط تركيه و مصر و لبنان با اروپا افزون شد و در همين دوران روابط مستقيم و غيرمستقيم ميان روشنفكران ايراني و ترك و عرب برقرار شد. كتابهاي عربي به فارسي ترجمه شد و از آن جمله طبايعالاستبداد كواكبي و تاريخ شورش روسيه نوشته دكتر خليل بيگ لبناني و خاطرات خر اثر كنتس دو سگور. برخي از روزنامهها نيز مقالات عربي را ترجمه ميكردند مانند مقالههاي رشيد رضا در مجله المنار كه در مجله تربيت ترجمه ميشد و سفير عثماني به آن اعتراض كرد.
همان گونه كه افكار تنظيمات روشنفكران ايراني نيمه دوم قرن نوزدهم را تحت تاثير قرار داده بود در اولين دهه قرن بيستم نيز افكار تجددطلبان ترك در ايرانيان موثر بود.
اسلامبول براي بار دوم مركز فرهنگي و سياسي مهمي براي ايرانيان مهاجر شد و بر سر راه كساني بود كه ميان ايران و اروپا در رف و آمد بودند.
پس از مدتي ايرانيان مهاجر در جاهاي مختلف اروپا پخش ميشوند و تماس ايران با غرب مستقيم و بدون واسطه ميشود ولي اين مانع از آن نيست كه متجددين ايران و ترك و عرب در شهرهاي اروپايي به ديدارها و مباحث خود ادامه دهند.
در همين سالها در ايران از تجدد سخن به ميان آمد و اين لغت در مقالات و اشعار به چشم خورد.
در اينجا بايد به جريان مهم پيكار كهنه و نو در ادبيات ارسي كه نام تجدد ادبي به خود گرفت اشاره كنيم.
به كار بردن اصطلاحات دموكراسي ادبي و نيز لزوم آن براي نيل به ترقي نشاني از زمينه فكري موجود ميان صاحبنظران قرن اخير در زمينه پيشرفت ايران است كه به ترتيب براي رسيدن به ترقي از مراحل دموكراسي سياسي و اجتماع ميگذرند و هنگامي هم كه از تجدد در ادبيات سخن در ميان است ذهن آنها متوجه دموكراسي ادبي ميشود زيرا به درستي دريافتهاند كه مهمتر از اسلوب و زبان نوشته، امكان دسترسي به آن از سوي انبوه خوانندگان است و اگر نه سود اجتماعي زيادي بر آن مترتب نخواهد شد. اين طرز تفكري است كه در محافل روشنفكري آن زمان رايج بود و دريغا كه تحولات بعدي چنانكه بايد اين راه را نپيموده است.
ديگر آنكه اين تجدد در محتواي شعر و نثر موجب شد كه متجددان ادبي، تجددخواهان اجتماعي نيز باشند و به زبان شعر كه ايرانيان را خوش ميآيد و در آنها سخت موثر است عقايد اجتماعي جديد را ترويج كنند: آزادي زنان، مساله حجاب، لزوم علوم جديد، روابط تازه ميان كارگر و كارفرما از مهمترين مضامين اشعار اين زمان هستند. نگاهي به ديوان ايرج ميرزا، عشقي، لاهوتي، عارف، ملك الشعراي بهار و پروين اعتصامي كافي است تا با اين تجددخواهي روبهرو شويم و اين مرحلهاي جديد در طلب دموكراسي اجتماعي است.
دهخدا نيز در ميان نثر نويسان همين وظيفه را براي خود برگزيده بود هم در زمينه سياسي و اجتماعي تجددخواه بود و هم در زمينه ادبي.
دهخدا بدون آن كه ستايشگر تمدن غرب باشد با جدا كردن مفاهيم تمدن و فرهنگ (و خواهيم ديد به همان معنا كه گوكالپ جامعهشناسي ترك گفته بود) به لزوم اخذ تمدن فرنگي و حفظ فرهنگي ايراني معتقد بود.
دهخدا ضمن اينكه با هرگونه غربگرايي افراطي مخالف بود و آن را مسخره ميكرد (رجوع كنيد چرند و پرند، درباره انجمن حمايت حيوانات) افكار تازه سياسي را از غرب به ايران آورد و اشاعه داد.
در همين دوره كاوه مقاله برنامه عمل براي مدرنيزاسيون و مقاله اصلاحات اساسي و نيز مناظرهاي تحت عنوان شب و روز چاپ چاپ شد.
اين طرز تفكر در مقاله اصلاحات اساسي (دسامبر 1921/13800ش) شكل ميگيرد و مقارن با تغييرات سياسي مهمي كه در ايران در حال تكوين است سه اصل زير براي اصلاح فوري ايران پيشنهاد ميشود:
1) تعليم عمومي ملت، عموميت فوقالعاده ورزشهاي بدني
2) استخدام فوري مستشاران فرنگي براي اصلاح ادارات دولتي و ملتي ايران و دادن اختيارات كافي و قدرت لازم به آنها و حمايت جدي از ايشان
3) تقويت دولت مركزي و فراهم آوردن اسباب دوام و استحكام آن و ايجاد امنيت محكم در مملكت به هر ترتيبي كه ممكن شود تا سكون و فراغت بالي پيدا شده و هوا براي نقشههاي اساسي اقدامات ملي صاف شود.
از سالهاي 1950/1330 ش به بعد گروهي ديگر نيز به اين تجددطلبان افزوده شدند كه اعضاي آن هر چند در لزوم اخذ تمدن غرب با تجددطلبان صد و پنجاه سال اخير همراهند، ولي خصوصياتي دارند كه آنها را از بقيه جدا ميكند. جماعتي از اين تجددطلبان، كه تكنوكراتها باشند، نخبگاني هستند كه پس از تحصيلات عالي در اروپا و آمريكا به ايران بازگشتند و در بخش خصوصي و يا بخش عمومي مسووليتهاي مهم به عهده گرفتند و پس از رويدادهاي سال 1979/1357 ش اكثرشان راهي غرب شدند و برخي نيز با دولت اسلامي به كار خود ادامه دادند.
4) غرب ستيزي
در حوالي سال 1924/1303 ش. كاظمزاده ايرانشهر كه از اعضاي محفل برلن بود راه ديگري پيش گرفت و نوشت: يك نكته را بايد يادآوري كنيم و آن اين است كه اولا ما در همه افكار خود درجه اعتدال را رعايت و توصي ميكنيم و از افراط و تفريط كنارهجويي مينماييم و اين نه از راه ترس و يا تقليد است بلكه ايمان كامل به صحت اين عقيده داريم و شكل ديگر را مضر ميشماريم.
سيداحمد كسروي از جمله نخستين كساني بود كه با تمدن نوع اروپايي و به ويژه با نفوذ اين تمدن در جاهاي ديگر مخالفت كرد.
آرزوي كسروي آن بود كه ده واحد اصلي اجتماع باشد و از هر نوع شهريگري يا تمدن اروپايي نفرت داشت.
غرب ستيزان خود به دو دسته تقسيم ميشدند. نخست كساني كه معتقد بودند تمدن غرب يك تمدن مادي است و در اين جهت توسعه مييابد.
دسته ديگر جهان سوم گرايان[3] بودند كه به دلايل سياسي و اقتصادي و به خاطر مبارزه با وابستگي غرب را انتقاد ميكردند و مخالفت با مدرنيزاسيون را نوعي مبارزه با امپرياليسم ميدانستند.
همه اين دستهها در دو چيز با يكديگر همآوا بودند: يكي، انتقاد از غربي كه خود در بنيادهايش شك و ترديد روا داشته بود (به ويژه بعد از 1968)(، ديگر اعتقاد به نوعي هويت فرهنگي و اصالت.
در غربزدگي آل احمد، از يك سوي انديشه مذهبي و غيرمذهبي در زمينه تجدد به هم نزديك ميشود و از سوي ديگر، تمايلات جهان سومي – هايدگري – اسلامي. در اين كتاب عقايد ارنست يونگر (به گفته آل احمد) با ايمان به تشييع و غم غربت دور افتادن از «هندمادر» با هم ميآميزد و در نتيجه، معجوني پديد ميآيد كه به خاطر توانايي نويسندگي آل احمد و محيط سياسي آن زمان ايران نسلي از جوانان را تحت تاثير قرار ميدهد.
بخشي از تفكر شريعتي نيز به مساله رابطه ايران با غرب مربوط ميشود. شريعتي نيز چون آل احمد از انديشه متفكراني كه هيچگونه شباهتي با يكديگر ندارند الهام ميگيرد و ميكوشد كه عقايد سارتر، ماسينيون و گورويچ را با ايمان به اسلام مبارزه درهم آميزد.
فصل سوم
فرآيند نوسازي
1) مراحل
دگرگوني جامعه ايران پس از تماس با غرب حركتي يك سويه داشته است با هدف گاه اصلاحات و گاه نيل به ترقي و سرانجام در دورههاي جديدتر رسيدن به رشد و توسعه.
مرحله اول نوسازي ايران كه ميتوان آن را دوران اصلاحات (رفرم) دانست و خود به سه قسمت ميشود:
1) دورهاي كه از اصلاحات عباس ميرزا شروع ميشود، صدارت اميركبير را در بر ميگيرد و بالاخره با عزل سپهسالار پايان مييابد.
2) دورهاي كه از نيمه دوم سلطنت ناصرالدين شاه آغاز ميشود و تا انقلاب مشروطيت ادامه مييابد. حاصل اين جنبش پيدايي سه جريان رفر مذهبي، توسعه فرهنگي و مشروطه طلبي است.
3) از انقلاب مشروطيت تا سلطنت پهلوي (1906-1925 / 1324-1344 ق) هرج و مرج است: استبداد صغير و سپس جنگ اول بينالملل و شورشها و ناامنيهاي همراه با آن، تصرف موقتي قسمتي از ايران به وسيله قواي خارجي و سرانجام ورود افكار سوسياليستي به ايران.
غرب براي ايرانيان هميشه دو معناي جداگانه داشت: يكي اروپا كه مفهومي مبهم بود و به سرزمين دور دست و ناآشنا اطلاق ميشد و در آن كشورهايي چون فرانسه و انگلستان و نمسه (اطريش) و آلمان قرار داشتند و ديگري روسيه كه همسايه بود و ايرانيان به آن رفت و آمد داشتند و قسمتي از آن كه قفقاز باشد در گذشته متعلق به ايران بود.
در كنار اين دو گروه از كشورها عثماني و هند قرار داشتند كه هر چند غربي نبودند ولي زودتر از ايران با غرب سر و كار پيدا كرده بودند.
در مرحله اول (1820-1925 / 1235-1344 ق) رابطه ايران با اروپا غيرمستقيم بود و از طريق كشورهاي ديگر انجام ميگرفت و ارتباط مستقيم به رفت و آمد معدودي ديپلمات و محصل محدود ميشد كه بيگمان انديشه آنان در تصميمات دولتي موثر ميافتاد و منجر به انجام بعضي اصلاحات ميشد.
در مرحله دوم اين نوسازي محدود توسعه پيدا ميكند و جنبه آمرانه ب خود ميگيرد با آغاز سلطنت پهلوي امپراتوري عشايري قاجار جاي خود را به دولت جديد ملي ميدهد و اقتصاد ايران كه مدتي است به كندي وارد مرحله كاپيتاليستي خود شده به يك نوع اقتصاد ارشادي دولتي بدل ميشود.
اين سالها را نيز ميتوان به دو دوره بزرگ تقسيم كرد:
1) از تاسيس دولت جديد تا جنگ دوم بينالملل دوم كه ميتوان آن را دوره صنعتي شدن و اروپايي كردن آداب و رسوم نام نهاد.
2) از پايان جنگ بينالملل دوم تا 1979*1357 ش يعني دوران توسعه و رشد جنگ دوم و ورود ارتشهاي خارجي به ايران موجب اولين تماس ميان مردم ايران و گروهي خارجي ميشود.
3) نظريه نوسازي
در سالهاي بعد از جنگ دوم بينالمللي نظريه مدرنيزاسيون به عنوان يك مدل اقتصادي و فرهنگي براي توسعه، طرفداران بسيار پيدا كرد. در آن زمان چند اصل كلي مورد قبول غالب اقتصاددانان بود و اين نظريه با آن اصول هماهنگي داشت:
نخست آنكه براساس برداشت تك خطي از تاريخ فرض بر آن بود كه همه جوامع ناگزير بايد از همان مراحلي بگذرند و همان هدفهايي را داشته باشند كه كشورهاي پيشرفته امروزي طي كردهاند.
دوم آنكه نتيجه چنين روندي به دست آوردن ارزشهايي است كه جوامع پيش رفته را ساختهاند مانند روحيه ابتكار و نوآوري، جست و جوي سود، نيل به موفقيت شخصي در امور، اعتقاد به دموكراسي، اعتقاد به جدايي دين از سياست و ...
و سوم اعتقاد به كاربرد صحيح ابزار سياست اقتصادي كه لزوما جوامع را به اين اهداف خواهد رساند.
نظريه مدرنيزاسيون دو قطبي است و جامعه مدرن را در برابر جامعه سنتي قرار ميدهد.
طبق اين نظريه در كشورهاي جهان سوم موانعي وجود دارند كه امر توسعه را دشوار ميكنند.
3) وضع غيراستعماري وابسته
نوسازي ايران در چارچوب يك مملكت غيراستعماري وابسته صورت گرفت و عامل اصلي آن لااقل در شصت سال اخير، سياس نوسازي آمرانه بود. اين نوسازي ميتوانست مقدمهاي براي تجدد باشد اما چنين نشد و هر كسي دليلي براي اين عدم موفقي پيدا كرد: يكي اسلام را مانع اصلي دانست و ديگري از ميان رفتن تفكر فلسفي را در ايران و سومي گسستن ايران را از هند مادر و يا از حوزه اسلامي خاورميانه و ...
4) نوسازي آمرانه و نقش دولت
در سالهاي اخير كوششهايي بري شناخت و تعريف قابل قبولي از مفهوم دولت در كشورهاي خاورميانه به عمل آمده است و جامعهشناسان در پيروي از گرايشهاي گوناگون سعي كردهاند با بهرهوري از نظريههاي مختلفي چون استبداد شرقي، شيوه توليد آسيايي، جامعه هيدروليك، دولت اسلامي و مانند آنها نقش دولت را در اين جوامع نشان دهند.
دولت قاجار سازماني بود عملا غيرمتمركز، با شيوه اداره ايلياتي كه هدفش ايجاد تعادل ميان قدرتهاي محلي (خانهاي ايلات، حكام و لايات و ...) بود.
انقلاب مشروطيت، نشانگر دوره جديدي در نظريه حكومت در ايران است. در مفهوم جديد حكومت كه در متمم قانون اساسي اعلام شد رهبري امام غائب و اقتدار سلطان به رسميت شناخته شدند.
قدم ديگر، صنعتي كردن ايران و ايجاد زيربناي اقتصادي بود: ساختن راهها، راهآهن، بعضي صنايع و شهرسازي. نقشه و برنامه منظمي در كار نبود اما نيازها آنقدر زياد و آشكار بود كه اقدام در هر زمينهاي به سود اقتصاد ايران تمام ميشد.
5) نقش نخبگان[4]
در ميان تحصيلكردگان فرنگ يا فارغالتحصيلان دانشگاههاي ايران به گروهي از نخبگان بر ميخوريم كه هر يك در كار و تخصص خود سرآمد هستند. روشنفكران به معناي اخص كلمه نيز جماعتي از همين گروه هستند (نخبگان فرهنگي) و اين مانع از آن نيست كه نخبگان ديگر نيز براي خود قائل به مسووليتهايي در برابر رويدادهاي جامعه باشند و از جمله روشنفكران به شمار آيند.
اين نخبگان را در گذشت زمان ميتوان به چند دسته تقسيم كرد: نخست پيشگامان تجدد كه در پايان قرن نوزدهم و دو دهه اول قرن بيستم انديشه تغيير و ترقي و قانون را مطرح كردند و بيشتر از خانوادههاي سرشناس بودند.
گروه دوم سازندگان ايران جديد بودند يعني كساني كه ميان سالهاي 1926-1940 / 1304-1320 ش تحصيلاتشان را بيشتر در اروپا و عدهاي هم در آمريكا به پايان رسانده بودند.
گروه سوم را ميتوان طراحان و مجريان توسعه اقتصادي و اجتماعي نام نهاد و اين جماعت تشكيل شده بودند از كساني كه بعد از جنگ دوم براي تحصيل به آمريكا و اروپا رفته بودند.
تذكر اين نكته مهم است كه اين نخبگان بعد از مدتي چند گروه بسته به وجود آوردند و اين گروهها به عنوان گروههاي ذينفوذ نقش مهمي در فرآيند مدرنيزاسيون و سياست داخلي ايران بازي كردند.
انتقاد از تمدن غرب كه كم و بيش همواره وجود داشته است صورت تازهاي به خود ميگيرد.
اين منقدان در دو چيز اتفاق دارند يكي انتقاد از غربي كه خود در بنيادهايش شك و ترديد روا داشته است و ديگر لزوم نوعي هويت و اصالت فرهنگي كه لازمه ترقي است.
فصل چهارم
به سوي تجدد
1) دگرگونيها
جامعه ايران در دوران نوسازي خود دگرگونيهاي اساسي بسيار پيدا كرد. به برخي از اين دگرگونيها اشاره ميكنيم:
نخست، افزايش جمعيت ايران كه نتيجه كاهش ميزان مرگ و مير است.
دوم، دگرگوني خانواده ايراني در نيم قرن اخير آرام و كند اما مستمر و قاطع بود.
اين دگرگوني بيش از همه در روابط زن و مرد و پدران و فرزندان به چشم ميخورد.
از خصوصيات اجتماعي ايران امروز همزيستي انواع خانوادهها در محيطهاي شهري و روستايي است و علت اين تنوع آغاز دگرگوني مفهوم خانواده در اين سرزمين است كه موجب پديدار شدن شكلهاي برزخي ميان خانواده سنتي و خانواده غربي شده است.
در كنار خانواده زن و شوهري، خانوادههاي پدري توسعه يافته قرار دارند كه عبارتند از خانواده زن و شوهري اصلي با فرزندان و نوادگان و معمولا شامل خانوادههاي زن و شوهري يك يا دو پسر خانواده ميشوند.
خانوادههاي از هم گسيخته خانوادههايي هستند كه به علت وقوع طلاق با فوت يكي از دو همسر و يا پس از رفتن فرزندان و يا به علت مهاجرت يكي از دو همسر به صورت غيركامل در ميآيند. اين خانوادهها نيز در دهههاي اخير رو به افزايش بودهاند.
بزرگترين دگرگوني، چنانكه ديديم، از هم گسيختگي گروه بزرگ خويشاوندي و پيدايي انواع خانوادههاي كوچكي است كه در عين جست و جوي استقلال هنوز عملا تحت تسلط شبكههاي خويشاوندي هستند اما بايد به خاطر داشت كه اگر ساختهاي خانواده و خويشاوندي رو به تغيير نسبتا سريع است روابط ميان افراد خويشاوند هنوز تا حد زيادي از خصوصيات و احكام نظام خويشاوندي تبعيت ميكند.
سوم، با ورود كالاها و راه و رسم غربي و صنايع جديد تحولي در شهرنشيني مملكت پديد آمد. اما چون پيشرفت اقتصادي در همه شهرهاي ايران يكسان نبود، تحول مذكور در هر جا به يك منوال روي نداد و در برابر شهرهاي روستايي و بازرگاني قديم كه پا فشردند و بر سر جا ماندند، شهرهاي نوي به وجود آمدند كه يا پايگاه صنعت نوزاد و يا مركز دستگاههاي اداري نوظهور شدند.
چهارم، افزايش ميزان كار زنان در خارج از خانه در مقابل مزد يكي از شاخصهاي عمده براي نشان دادن تغييرات اجتماعي است.
مشاركت بيشتر زنان در امور اجتماعي و سياسي نيز در دهههاي اخير قابل توجه بوده است.
پنجم، افزايش جمعيت فعال در بخش سوم فعاليتهاي اقتصادي يعني خدمات نيز يكي از ويژگيهاي دگرگوني جامعه ايران است.
ششم، ايرانيان از سالهاي جنگ دوم جهاني اندك اندك با جامعه مصرفي غرب آشنا شدند و برخلاف گذشتگان كه به كم ميساختند و زندگي ساده و محدودي داشتند، به آنچه كه در جهان ميگذشت توجه كردند و نيازهاي تازهاي در آنها پديدار شد.
اما در كنار اين دگرگونيها جاذبه جامعه مصرفي موجب شده كه نه تنها طبقات مرفه در امر مصرف زيادهروي كنند، بلكه طبقات ديگر نيز كه درآمد محدودي داشتند از روي چشم همچشمي و تحت تاثير تبليغات تجارتي به مصارف غيرضروري و خصوصا مصرف كالاهاي وارداتي روي آوردند.
هفتم، در دهههاي اخير ساخت قشرهاي اجتماعي دگرگونيهايي پيدا كرد و اين تغييرات به ويژه در جامعه شهري چشمگير بود.
ساختهاي اجتماعي روستا نيز در طول زمان و خصوصا بعد از اجراي قانون اصلاحات ارضي دگرگوني پيدا كرد: هدف از اعلام اصلاحات ارضي ايجاد يك طبقه دهقان – مالك بود اما نتايج اين اصلاحات چنان نبود كه همه روستاييان صاحب زمين شوند و تنها گروهي از آنها زميني به دست آوردند و يا در شركتهاي سهامي زراعي مشاركت كردند و بقيه به صورت كارگر كشاورزي در آمدند و شركتهاي تعاوني توليد نيز با شتابي كه در تاسيس آنها صورت گرفته بود كارآيي لازم را به دست نياوردند و آن گروه بيزمين به سوي شهرها آمدند.
3) ويژگيهاي تجدد
غربگرايي ايرانيان و فرآيند نوسازي ايران در دوران صد و پنجاه ساله خود ويژگيهايي داشته است كه به برخي از آنها اشارت ميكنم:
اول، در طول صد و پنجاه سال رفته رفته به غرب روي كرديم و از هند و تركيه و كشورهاي خاورميانه بيخبر مانديم. اما فرهنگ غرب نتوانست به سرعت جاي فرهنگهايي را بگيرد كه با ما در يك حوزه تفكر بودند.
دوم، در همين دوران به بزرگداشت گذشتههاي پرافتخار خويش سخت دل بستيم.
اين نوع اعتقاد دهها سال ادامه يافت و در دهه 1350 مورد اعتراض گروهي از روشنفكران كه تمايلات اسلامي داشتند قرار گرفت. رابطه ميان تجددطلبي، ناسيوناليسم و اسلام يكي از فصول مهم تاريخ تجدد در ايران است.
سوم موضع ديگري كه در فرآيند تجدد ايران به چشم ميخورد پايبندي ايرانيان است به فرهنگ خود.
چهارم، نظر گروههاي مختلف اجتماعي درباره غرب در يك زمان نبود و همچنين نظر روشنفكران در طول زمان يكسان نميماند و از وسوسه و شيفتگي و قبول مطلق تا قبول مشروطه انتقاد و نفي نوسان داشت و اين از خصوصيات كشورهاي وابسته غيرمستعمره است كه چون در برابر يك دشمن شناخته شده استعمارگر قرار نگرفتهاند در طول زمان براساس علاقهمندي يا سرخوردگي از سياستهاي خارجي واكنشهايي مختلف نشان ميدهند.
تنها گروهي كه در ايران همواره مختلفت بنيادي با غرب داشته روحانيون هستند، ولي در ميان ديگران، واكنش نسبت به غرب متفاوت بوده است.
پنجم، تجدد به صورت هماهنگ در جامعه ايران راه نيافت بلكه نخست بعضي مناطق جغرافيايي، برخي قشرهاي اجتماعي و يا بخشهايي از اقتصاد با آن در تماس واقع شدند.
ششم، ايران كشور مستعمره نبوده و در نتيجه با يك مركز فرهنگي و اقتصادي اروپايي (متروپل) سر و كار نداشت و ميتوانست با فرهنگهاي گوناگون در درون تمدن غرب تماس داشته باشد.
هفتم، از همان آغاز و به ويژه بعد از 1925/1304 ش اروپايي كردن آداب و رسوم يكي از مهمترين هدفهاي تجدد شد و دولت آن را در رديف صنعتي شدن قرار داد.
هشتم، هيچگونه زمينه فكري و فلسفي براي پذيرا شدن تجدد فراهم نشد و كوششي براي شناخت واقعي تمدن غرب نشد. روشن بود كه تقليد مطلق نميتواند مطلوبترين روش باشد.
نهم، به همه ابعاد تجدد توجه نشد. تجدد ابعاد گوناگون دارد: اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و شرط پيدايي يك تجدد هماهنگ توجه به مجموع اين ابعاد است، در حالي كه در ايران نيز، مانند برخي كشورهاي ديگر، بعد اقتصادي، يعني رشد و توسعه، هدف واقع شد و بعد اجتماعي پس از آن قرار گرفت.
3) تجدد، كدام تجدد؟
تاريخ صد و پنجاه ساله اخير ايران و خاورميانه با وسوسه غرب، انديشه تجدد و توجه به ناسيوناليسم عجين است و از اين پس نيز ناگزير ساليان دراز چنين خواهد بود. اما اينك شايد هنگام آن رسيده باشد كه با يك ارزيابي، هرچند شتابزده، معلوم كرد كه آنچه در اين سالها بر ايران گذشته است تا چه حد ايران را به سوي تجدد رهنمون بوده است؟ آيا اين تجدد غربي ميتواند هدف آينده باشد و يا بايد در پي تجددي ديگر بود و آيا چنين امكاني وجود دارد؟
نخست بايد معاني بعضي مفاهيم را روشن كنيم:
هنگامي كه از نوسازي در كشورهاي در حال توسعه امروزي سخن ميگوييم مراد ما انتقال كامل يا بخشي از مدرنيته سه قرن اخير مغرب زمين است به سرزمينهاي غيرغربي و غيرصنعتي و چون الهام از غرب گرفته ميشود بنابراين در اين مورد، نوسازي با غربي شدن[5] مترادف ميگردد.
اين مدرنيزاسيون چنانكه در جاي ديگري از اين نوشته اشاره كرديم گاه به صورت اجباري انجام ميگيرد (وضع استعماري) و گاه به طور اختياري. در زمينه سياسي (ايجاد سيستم پارلماني، كوشش در ايجاد دموكراسي، جدايي دين از سياست و ...) در زمينه اقتصادي (پيوستن به بازارهاي جهاني، ايجاد شيوههاي تازهاي از توليد و مصرف و ...) در زمينه فرهنگي (قبول مفهوم ترقي و پيشرفت، گفت و گو با فرهنگهاي ديگر و ...).
بديهي است كه بسياري از صاحبنظران كشورهاي در حال توسعه با سياستهاي نوسازي و توسعههايي كه در اين كشورها در جريان است موافق نيستند و اعتقادشان بر آن است كه چنين فرآيندي اصالت فرهنگ ملي را نابود خواهد كرد و فرهنگ پذيري افراطي سبب از خود بيگانگي مردم خواهد شد و گذشته از آن آيا جبري در كار هست و تجدد بايد هميشه از غرب سرچشمه بگيرد و ويژگي آن تضاد با سنت باشد؟ مفهوم تجدد را نبايد با برخي مفاهيم ديگر چون غربگرايي و مانند آن مترادف دانست:
غربگرايي[6] تمايلي فرهنگي است كه از طريق ستايش ممالك صنعتي غرب جلوه ميكند. غربگرايان معتقدند كه شرط پيشرفت لزوما قبول ارزشها، ايدئولوژيها، نوآوريهاي سياسي و هنرهاي غربي است. اين نوع غربگرايي منجر به نفي ميراث فرهنگي و هويت ملي ميشود.
درباره سنتگرايي[7] كه آن خود به دو نوع تقسيم ميشود بايد دانست كه سنتگرايي به معناي معمول آن پايبندي و وفاداري به ميراث و قبول ارزشهاي مبتني بر سنن است و با سنتگرايي به معناي مقاومت در برابر ارزشهاي وارداتي و تحميل غرب و ايستادگي در برابر ديگري متفاوت. واقعيت آن است كه در صد سال اخير همواره تمدن غرب بوده است كه به سرزمينهاي ديگر منتقل شده است و جوامع ديگر ناگزير آن را پذيرفتهاند. ايران از جمله كشورهاي نادري است كه طي صد سال اخير در زمينه نوسازي موفقيتهايي به دست آورده است و ما شاخصهايي در اين باره ارايه داديم.
كساني ميگويند كه در اين نوسازي جنبه كمي بر جنبه كيفي غالب شده است. عدهاي معتقدند كه آهنگ توسعه سريع بوده است و ما در بسياري از امور شتاب كردهايم در حالي كه جامعه هنوز تاب و توان لازم را براي رويارويي با برخي نوآوريها نداشته است. گروهي هم بر آنند كه عدالت اجتماعي در انتخاب برنامهها به اندازه لازم مورد توجه نبوده است و سرانجام همه در موضوع فقدان بعد فرهنگي در توسعه اقتصادي ايران همداستانند.
ما غربگرايي و حتي غربزدگي را با تجدد مترادف ميآوريم. تجدد امروزه به معناي جهاني شده است با حفظ هويت فرهنگي. غرب ديگر تنها مدل نيست. تجدد نه به معناي رشد اقتصادي است و نه به معناي اروپايي كردن آداب و رسوم و نه در شهر بزرگ زيستن، بلكه طرز برداشت خاصي است از زندگي.
كوشش ايرانيان در به دست آوردن مظاهر مادي تمدن غرب و توسعه اقتصادي ناكام نمانده است. اما اين دگرگونيها هنوز مبناي فكري و فلسفي استواري ندارند. راه چاره باز شدن به سوي جهان و شناخت واقعي فرهنگها است و بيگمان تمدن غرب در اين ميان جاي خاصي دارد.
متاسفانه در چند دهه اخير بحث صاحبنظران ما به غربي شدن يا غربي نشدن محدود شده در حالي كه سخن از نوسازي و تجدد در ميان است. بايد بحث را وسيعتر كرد. كوشش در راه تجدد را به صورت بيماري جلوه دادن و آن را غربزدگي ناميد چه مشكلي از جلوي پاي ما برخواهد داشت، مراد غربي شدن نيست بلكه آمادگي براي زندگي در جهان امروز است، با تاكيد بر هويت فرهنگي خود و با مردم زمانه معاصر بودن.